تبلیغات
به وبـلاگـــ گـــــروهی کــــتـیبه خـوش آمـدیـد

به وبـلاگـــ گـــــروهی کــــتـیبه خـوش آمـدیـد
شــــما هــــمـ عـضو بــشید ومــاندگـار در کــنار هـمـ بـمانــیمـ

شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.

شوهر مریم  در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟»

مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»

شوهر  گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره

فقط همین...


[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 22:07 ] [ هـستی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

وبـلاگی بـه یـاد آن روز هـــا بــرای امــروزمــان از جـــنس افـــتـاب
بـــه رنـگـــ آســـمــون
هـــــرجــا کـه بــاشی مــال تــوسـت...!!!

این وبلاگـ حرکت اصلی خودش رودر زمینه حجاب قرار داده است با همکاری تمام نویسندگان
این وبلاگــ
یا علی.
نظر سنجی
از ایـــن وبلاگ خوشتون میاد؟




آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Upload Music