تبلیغات
به وبـلاگـــ گـــــروهی کــــتـیبه خـوش آمـدیـد

به وبـلاگـــ گـــــروهی کــــتـیبه خـوش آمـدیـد
شــــما هــــمـ عـضو بــشید ومــاندگـار در کــنار هـمـ بـمانــیمـ

  

 

جلوی مسجد کفشهایش رااز پا بیرون آورد وکنارکفشهای دیگر گذاشت. لحظه ای ایستادوبه آنهانگاه کرد. کفشها نو بودند. ناگهان چیزی یادش آمد.کفشهارا برداشت وگفت :«میترسم شمارا هم مثل کفشهای قبلی بدزدند.»آنهارا در پارچه ای پیچیدوزیر بغل زد.بعد رفت گوشه ای ازمسجد نشست. مردی که بغل دست بهلول نشسته بود,به بقچه ای که زیر بغل بهلول بود اشاره کردوگفت :«حتماًکتاب گرانقیمتی درآن پیچیده ای که اینطورازآن مواظبت میکنی؟»

بهلول باخودش گفت: «بازهم یک فضول باشی پیدا شد وسؤالهای عجیب وغریب کرد.» رو به مرد گفت :« کتاب فلسفه است.»

مرد : ازکدام کتاب فروشی خریدی؟

بهلول : از کفاشی خریدم .!

مرد بُهت زده نگاش کرد و با خود گفت : کتاب فلسفه, کفاشی !؟

ناگهان فهمید که بهلول اورا دست انداخته وسرش را پایین انداخت ودیگر چیزی نپرسید. ! 

 

منبع : از کتاب پادشاه یک دقیقه ای




طبقه بندی: اس ام اس ، جملات زیبا، 
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 19:01 ] [ حـســینــ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

وبـلاگی بـه یـاد آن روز هـــا بــرای امــروزمــان از جـــنس افـــتـاب
بـــه رنـگـــ آســـمــون
هـــــرجــا کـه بــاشی مــال تــوسـت...!!!

این وبلاگـ حرکت اصلی خودش رودر زمینه حجاب قرار داده است با همکاری تمام نویسندگان
این وبلاگــ
یا علی.
نظر سنجی
از ایـــن وبلاگ خوشتون میاد؟




آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Upload Music